تبليغاتX
ورود ممنوع


ورود ممنوع

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست....عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه جوری توی دنیامی‌که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم
تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی
تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می‌دونی؟

نمی‌دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم
که می‌سوزم که می‌میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می‌خواستم همه دنیای من باشی
ببین غرق توام اما هنوز می‌ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم
یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن
تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

بابک صحرایی

|یکشنبه 1391/02/24| 8:34 PM|غزاله(سونیا) |

اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی می‌گفت مینا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت مینا جان تویی مادر؟ می‌گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

چه ماد و پدرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون دریغ نکنیم!

مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم شد. روزت مبارک….

|شنبه 1391/02/23| 12:48 PM|غزاله(سونیا) |

 
مداد رنگیها مشغول بودن بجز مداد سفید!

هیچ کس به او کار نمیداد!

همه میگفتند:

تو به هیچ دردی نمیخوری...!

یک شب

که مداد رنگیها توی سیاهی شب گم شده بودن،مدادسفید تا صبح کار کرد!

ماه کشید،مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک شد..!

صبح توی جعبه مداد رنگی

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...!

|شنبه 1391/02/16| 10:22 AM|غزاله(سونیا) |

سلام دوستان

من برگشتم... تو این مدت اتفاق خاصی نیوفتاده... همه چیز روال عادی خودشو طی میکنه... یکشنبه امتحان دارم... دعا کنین خراب نکنم... نمیدونم چرا این روزا حالم گرفتس... روزای تکراری و خسته کننده ای شده... دوستون دارم خیلی... به همه کسایی که بهم سر زده بودن سر زدم.... اگه به کسی سر نزدم به بزرگی خودش ببخشه... ایشالله در آینده میام....

شب و روزتون پر از نور خدا

|پنجشنبه 1391/02/14| 9:17 PM|غزاله(سونیا) |

سلام دوستان

ببخشید که یه مدت نمیتونم بیام... آخه نتمون قطعه... ایشالله هروقت درست شد میام بهتون سر میزنم...

سمانه جونم تولد تو هم مبارک:****

آقا رضا ممنون که یادت بود تولدم... 9 اردیبهشت نبود 11 اردیبهشت بود.. ولی بازم مرسی که به یادم بودی...

|سه شنبه 1391/02/12| 3:47 PM|غزاله(سونیا) |

تا زمانی که خبر نیست زشوی                             ز گهواره تا گور دانش بجوی

|پنجشنبه 1391/01/17| 8:19 PM|غزاله(سونیا) |

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی

سر سوزن شوقی


اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تكلیف

می سپارم به شما

تا به یك نمره ناقابل بیست

كه در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی میدانم

گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید

چقدر نمره ز من می خواهی

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند


اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه

مشق از پنجره ها میگیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

كه خروس می كشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است


خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس بی كرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می كردیم

كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز

مثل یك بازی بود

كم كمك دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

و به دانشكده علوم سرایت كردم

رفتم از پله كامپیوتر بالا

چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می گشت

یك نمره قبولی می خواست


من كسی را دیدم

از دیدن یك نمره ده

دم دانشگاه پشتك می زد

شاعری دیدم

هنگام خطابه

به خرچنگ می گفت ستاره

و اسید نیتریك را جای می می نوشید

همه جا پیدا بود

همه جا را دیدم

بارش اشك از نمره تك

جنگ آموزش با دانشجو

حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر

فتح یك ترم به دست ترمیم

قتل یك لبخند در آخر ترم

همه را من دیدم

من در این دانشگاه در به در و ویرانم

من به یك نمره نا قابل ده خشنودم

من به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد


من در این دانشگاه

در سراشیب كسالت هستم

خوب می دانم استاد

كی كوئیز می گیرد

برگه حذف كجاست

سایت و رایانه آن مال من است

تریا،نقلیه و دانشكده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی می میریم

و اگر حذف نباشد

همگی مشروطیم


نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود

كار ما نیست شناسایی مسئول غذا

كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ

پی اصلاح خطا ها برویم

برگرفته از وبلاگ:

http://milad755.blogfa.com/

|چهارشنبه 1391/01/16| 10:28 AM|غزاله(سونیا) |

من یك زنم ...
نه جنس دوم...
نه یك موجود تابع...
نه یك ضعیفه ...
نه یك تابلوی نقاشی شده،
!......یا یك عروسك متحرك
.نه یك كارگر بی مزد تمام وقت
من سعی می كنم آنگونه كه می اندیشم باشم
بی آنكه دیگری را بیازارم
فرای تمام تصورات كور
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس !!!!!!

|دوشنبه 1391/01/14| 8:48 PM|غزاله(سونیا) |

یه داستان

برید ادامه مطلب...


ادامه مطلـب
|چهارشنبه 1391/01/09| 7:35 PM|غزاله(سونیا) |

هیچوقت از کسانی که به تو حسادت میکنن متنفر نشو ،

بلکه به حسادت آنها احترام بگذار .

آنها مردمی هستند که فکر می کنند تو از آنها بهتر هستی .
 
|سه شنبه 1391/01/08| 7:27 PM|غزاله(سونیا) |

سلام

امروز اومدم که دیگه سال نو رو بهتون تبریک بگم... شاید یکم زود باشه ولی فردا حتما حسابی سرعت اینترنت پایین میاد... منم که اونقدر بیکار نیستم که روز عید بیام پای نت بشینم...

سال نود یه جوری بود... خیلی متفاوت بود... اتفاقای خوب و بد زیادی افتاد واسم... تصمیمات مهمی توی این سال گرفتم... بعضی از تصمیما رو هم گذاشتم واسه سالای دیگه... بعضی وقتا خوشحال بودم... بعضی وقتا هم ناراحت... مث همیشه... امسال فقط یه جوری شدم... انگار یوهویی بزرگ شدم...

قبول شدنم توی کنکور... رفتن به دانشگاه... فوت مادربزرگم... عوض کردن خونمون... بقیه ش یادم نمیاد... البته یه اتفاق مهم دیگه هم افتاد که یه رازه...

راستی امسال خودم یه سبزه انداختم... دارم بزرگشون میکنم... نمیدونین چه حالی میده... کلی قوربون صدقشون میشم... انقده خوجل شدن... وقتی مسئولیت نگه داری از چیزی رو به عهده میگیری خیلی قشنگه... مخصوصا من که عاشق مامان شدنم...

راستی اسم واقعی من غزاله ست... از سال ۹۱ منو به اسم خودم بشناسین...

دیگه امسال واقعا براتون آرزو میکنم که زندگیتون پر از نور خدای مهربون باشه...

واسم حسابی دعا کنین...

|دوشنبه 1390/12/29| 10:44 AM|غزاله(سونیا) |

‎" جـدایـی " آنقدر ها هم که فکر می کنی

تلخ نیست !

اگر هنوز حـرف های من را باور نداری،

از " نادر و سیمین " بپرس


که از تمام دنیــا جایــزه گرفته اند !!!

..........................................................................................................................................

بعضی وقتا انقدر دلتنگ کسی میشی
که اگه بفهمه
خودش از نبود خودش خجالت میکشه...

|شنبه 1390/12/27| 12:58 PM|غزاله(سونیا) |

سلام

یادمه بچه که بودم مامانم هیچ وقت اجازه نمیداد ما سمت ترقه و این حرفا بریم.... ما هم که عاشق این چیزا بودیم... یه روز که مامانم خونه نبود.... داداشم از مدرسه اومد و به من و خواهرم گفت بیاین تو حیاط یه ترقه آوردم که بترکنیم... فکرشو بکنین که ما به خاطر یه دونه ترقه ی فسقلی انقدر ذوق زده شده بودیم.... اومدیم روشنش کردیم و انداختیمش رو زمین و دویدیم عقب و گوشامونو گرفتیم... هر چی صبر کردیم ترقهه نترکید... داداشم رفت جلو تا ببینه چی شده من و خواهرم هم دنبالش رفتیم... سرامون به هم چسبیده بود و زل زده بودیم به ترقه که... چشمتون روز بد نبینه بیخ گوشمون یهو ترکید... تا یه هفته گوش سه تاییمون گرفته بود... وقتی مامانم فهمید هیچی بهمون نگفت چون خودمون حسابی تنبیه شده بودیم....

چهارشنبه سوری مبارک... امیدوارم که شما تنبیه نشین

راستی واقعا میتونین بین این همه اسم، اسم واقعی منو حدس بزنین؟ فک کنم خیلی سخت باشه...

شب و روزتون پراز نور خدای مهربون...

|سه شنبه 1390/12/23| 8:35 PM|غزاله(سونیا) |

حکایت ما آدم ها ......حکایت کفشاییه که .......اگه جفت نباشند ......هر کدومشون ........هر چقدر شیک باشند......هر چقدر هم نو باشند تا همیشه ......لنگه به لنگه اند .......کاش ...خدا وقتی آدم ها رو می آفرید .......جفت هر کس رو باهاش می آفرید ........تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها ......به اجبار خودشون رو جفت نشون نمی دادند .....
|دوشنبه 1390/12/22| 1:46 PM|غزاله(سونیا) |

سلام

دیشب کلاه قرمزی رو میدیدم... چقدر دوسش دارم...... آقای مرجی خوفی

این روزا کلاسا رفتن رو اعصاب... یکی رو نمیری برات غیبت میزنن یکی رو میری میگن استاد سردش بوده نیومده... بابا مگه ما آدم نیستیم یک ساعت تو راهیم تو سرما یخ میزنیم...

چرا وقتی میگم متولد ۷۲ هستم بعضیا طوری رفتار میکنن که انگار من خیلی جوونم؟!!! بابا ما ۷۲یا یه زمانی بچه بودیم اما حالا بزرگ شدیم به جان خودم.... مخصوصا دهه شصتیا که فک میکنن جای ننه بزرگ بابابزرگ ما هستن... این ۴-۵ سال چیزی نیست باور کنین که با هم موهامون سفید میشه و دندونامون میریزه.... پس انقدر ادعای عاقل بودن نکنین لطفا...

.....................................................................................................................................

بعدا نوشت: (البته به قول دوستان)

وااااااای چه برفی میاد اینجا... همین الان از بیرون رسیدم هنوز برفا رو از رو لباسام تمییز نکردم که اومدم براتون بنویسم که خیلی قشنگ بود... من عاشق برفم مخصوصا این نوعش.... سعی میکردم از جاهایی که برف نشسته رد بشم تا له شدن برفا رو زیر پام حس کنم... توی یونی که نگو، انقده فضای سبزمون قشنگ شده بود که همه تند تند عکس میگرفتن....


برچسب‌ها: خاطره
|یکشنبه 1390/12/21| 2:5 PM|غزاله(سونیا) |

شازده کوچولو پرسید:

اهلی کردن یعنی چه؟!

روباه گفت:

اهلی کردن چیز فراموش شده ایست!!

اهلی کردن یعنی

" ایجاد علاقه کردن"

هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمیتوان شناخت

آدمها دیگر وقت شناختنه هیچ چیز را ندارند...

آنها چیزهای ساخته

و پرداخته شده از دکان میخرند

اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد

آدمها بی دوست مانده اند

انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند

اما تو نباید فراموش کنی

"تو تا زنده ای نسبت به چیزی که  اهلی کرده ای مسئولی"

....................................................................................................

خواستیم آسمانی شویم زمینی هم نماندیم....

هنوز دروغهایت را در گنجه دارم گاهی باورشان میکنم و باز عاشقت میشوم....

|شنبه 1390/12/20| 1:2 PM|غزاله(سونیا) |

"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم، غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت"

دکتر شریعتی

|شنبه 1390/12/20| 11:49 AM|غزاله(سونیا) |

از امروز همه چیز عوض شد... از همین لحظه.... میخوام بشم اون چیزی که میخواستم باشم...

|جمعه 1390/12/19| 6:54 PM|غزاله(سونیا) |

 

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
همسایه عشق سیب باغچه باغبان سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

من به تو خندیدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

او به تو خندید و تو نمی‌دانستی
این که او می‌داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال‌هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می‌دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می‌دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه‌ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می‌خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می‌گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می‌آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می‌گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

جواد نوروزی

|سه شنبه 1390/12/09| 8:23 PM|غزاله(سونیا) |

 

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی

فریده سلیمانی

|سه شنبه 1390/12/09| 8:7 PM|غزاله(سونیا) |

MiSs-A